تبليغاتX
صدای کویر
جمله من عاشقم این روزا تکراری شده

كاش لغت نامه اي بود و آدم مي توانست معني جواني را توي آن پيدا كند. آن

 

 وقت شايد واقعا مي فهميدم كه آيا اين جواني همان چيزي است كه به شناسنامه

 

آدم ها سنجاق شده است يا يك جور ميراث است كه بعضي ها آن را به ارث مي

 

برند و بعضي ها از آن محروم اند.

كاش مي فهميدم كه آيا جواني را مي شود خريد و مي شود قرض كرد و مي شود

از جايي جفت و جورش كرد يا نه!

شايد هم جواني يك جور جهان بيني است، يك نوع تئوري و يك گونه از تفكر، كه

ربطي هم به سن و سال آدم ها ندارد.

شايد هم به قول قديمي ها، شعبه اي از جنون است و دوره بي تجربگي است و

زمان خيالات خام و خواسته هاي بسيار و آرزوهاي دور و دراز.

مادربزرگ مي گفت: جواني يك جور مُد است! قديم ها جواني مد نبود، آدم ها چند

سالي بچه بودند و بعد به چشم بر هم زدني پير مي شدند.

كسي وقت نداشت جواني كند!

دنيا جاي عجيبي است و آدم ها و تعاريف و اتفاق هايش از آن هم عجيب تر! به

خودم مي گويم من حتما جوانم. اگر جواني به شناسنامه ربط داشته باشد، من

جوانم. اگر ميراثي باشد، آن را به ارث برده ام. اگر دارايي باشد، آن را دارم.

اگر جهان بيني و تفكر هم باشد، من، هم جوانانه مي بينم و هم جوانانه فكر مي

كنم.

اما همين كه از خانه پا بيرون مي گذارم، مطمئن مي شوم كه اشتباه كرده ام!

بين آن جواني كه من فكر مي كنم با اين جواني كه عمل مي شود، زمين تا آسمان

فاصله است.

به كلاس كه مي روم دلم خوش است كه با دانشجويانم هم نسل ام و شايد هم سن

وسال. فكر مي كنم ما چقدر به هم شبيه ايم. چشم هايمان مثل هم مي بيند و

گوش هايمان مثل هم مي شنود و قلب هايمان مثل هم مي تپد.

آن وقت با قلبم كلمه درست مي كنم و با روحم جمله مي سازم و با عشقم

سطرسطر و صفحه به صفحه پرواز مي كنم، و آن قدر روح و قلب و عشق مي

بخشم كه نزديك است تمام شوم.

عرفان نظر آهاری

نظر یادتون نره

حتماً

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:42  توسط ستایشگر زیباییها  | 

 

 

بهم گفت:

بده دستاتو به دستام تا با هم

                                         کلبه بسازیم

کلبه ای پر از من و تو

از من و تو ما بسازیم

                                  اما؟؟؟؟.....

اما اینها خیالیه

همش یه خواب خالیه

داشتن تو برای من

آرزوی محالیه

کاشکی می شد به رویاهام

رنگ حقیقت بزنی

                اما.........

 

حالا که  شدم دچار

خودت بگو

باید چی کار کنم

خواهش می کنم نرو

نرو نذار بگم عشق یعنی

حسرت

نذار که این تمنا بشه

نفرت

نرو

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:18  توسط ستایشگر زیباییها  | 

   نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می

 

خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته

 

من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

 

آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در

 

 ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.


به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از

 

 قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد

 

 نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی...

 

 بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...


شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست

 

من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

 عرفان نظر آهاری

 

 

 

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط ستایشگر زیباییها  | 

ماه‌ْ‌ مرشد ما را بر بالاي تپه‌اي بُرد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي مي‌كرد. همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگهاي سبزش بوي حق مي‌داد.
ماه‌ مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه مي‌بينيد، قرن‌هاست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفتگو مي‌كند. اين درويش سبزپوش اما نامش سرو نيست، نه انار و نه گلابي و نه گيلاس. نام اين درخت، درخت اندوه است و ريشه‌هايش از اشك آب مي‌خورد.
هر كس اندوهي دارد، به پاي اين درخت مي‌ريزد، هركس غمي دارد و غصه‌اي زير اين درخت به خاكش مي‌سپارد. اين درخت اما مي‌داند كه چگونه تلخي اندوه را به شيريني بدل كند. او درخت اندوه است ميوه‌اش اما شور و شادي و شكر و شيريني.
درخت اندوه همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه پيرزني نحيف و رنجور خودش را به او رساند و به پايش نشست و گريست و گريست و گريست. پيرزن رفت و اشكهايش جويي شد به پاي درخت اندوه. درخت همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه شاعري آمد و شعرهايش را به پاي او ريخت. خاك پاي درخت را كند و كند و كند. و كلمه‌هايش را خاك كرد، شعرهايش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را. و رفت.

درخت اندوه همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه كودكي آمد، جوجه گنجشكي در دستش بود، مرده. كودك قبر كوچكي كند و از برگهاي درخت اندوه، كفني براي گنجشك درست كرد. گنجشك را در قبر گذاشت و سنگي بر آن نيز. سنگي كوچكتر از كف دستهاي كوچك.
فاتحه‌اي براي گنجشك خواند و اشكي ريخت و رفت. فردا صبح اما، اشكهاي پيرزن خنده‌اي شد بر شاخه درخت و واژه‌هاي تلخ شاعر، شعري شيرين شد بر شاخه درخت و جوجه مرده، پرنده‌اي شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پيرزن سبدي آورد،‌ شعرها را از شاخه چيد، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچيد. تا بماند و آوازي بخواند، شادمانه.
ماه‌مرشد گفت:‌ درود خدا بر اين درخت باد كه مؤمن است، زيرا مؤمن تلخ مي‌خورد اما شيرين بار مي‌دهد.
ما رفتيم و آن مؤمن بي‌ادعا اما همچنان ذكر مي‌گفت و دستهايش رو به آسمان بود.

                                                عرفان نظرآهاری

  این هم یک عکس برای دوستان همیشه بهارم 



 

                             

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:21  توسط ستایشگر زیباییها  | 

 

 

 

اگه امرزو دارم می نویسم دیگه هیچ انگیزه ای برای دوست داشتن

 

 ندارم.

 

·       به قول معروف اونیکه مدعی بود ..... منو تو فاصله ها تنها

 

گذاشت.

 

اما باید این رو هم بگم که من برای بدست آوردشن خیلی زحمت

 

کشیدم.

 

·       ولی کو کسی که قدر بدونه

 

اون قدر خود خواه بود که برای بدست آوردن کسی که دوستش داشت

 

 حاضر نشود از علایق خودش بگذره بخاطر یکی دیگه

 

·       ولی هرجا هست خدا نگه دارش باشه.

        

والا ما که بخیلی نیستیم.......

 

حکایت ما 1سال و2 سال نبودحکایت کودکی بود ویک عمر.

 

سخته ولی ممکنه......

 

حالا که رفتی دعای خیر من همیشه همراه تو هست.

 

اینشاالله خوش بخت شی. 

 

 دریغ مدار...

 

من تنها

 

باران بی انتهای چشمانم را

 

برای تو می نویسم

 

تا شیرینی نگاهت

 

زهر دوری را

 

که جرعه جرعه-نا خواسته-

 

به کامم ریختی، جبران کند

 

و برایت

 

از لحظه خاطره انگیز

 

از لحظه با شکوه وصال خواهم گفت

 

لحظه ای که من در در یای اشکم،

 

اشک شوقم

 

تو را همچو مرواریدی صید می کنم

 

تا مبادا

 

از جلو دیدگانم دور شوی!

 

من تنها

 

برای توخواهم خواند

 

و تنها

 

نرگس چشمانم توست

 

که افکارم را از تلاطم می رهاند

 

از من دریغ مدار!

 

 

"یاسمن ناصری"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:45  توسط ستایشگر زیباییها  | 

شاهد

 

هنوز هم کوچه ی دیدار ما بوی تو داره

 

نگاه و بوسه های شب رو یاد من می یاره

 

شب میلاد من بود و تو هم بود دوباره

 

شبی تاریک اما چشمای تو تک ستاره

 

تموم دنیا و بزرگیاش فقط یه کوچه

 

تموم کوچه پنجرهاش شاهد ما بود

 

گرفتم دستاتو گفتی با چشمات

 

عاشق هستی آخه چشمای ناز تو

 

فقط قاصد ما بود

 

تن و روح و دل و جونم

 

کلیدفقل زندونم

 

دلت یه عمره که خسته است

 

تو چشمات اینه می خونم

 

مثل ابری مثل بارون

 

واسه کویر خوشکیدم

 

یه دنیا عشق یه دنیا نور

 

 توی برق چشمات دیدم

 

نه امروزی نه دیروزی

 

مثل نفس تو هر روزی

 

مثل شمعی واسه خوبی

 

که می سازی و می سوزی

 

غمش با من خوشیش با تو

 

 تمام دل خوشیش با تو

 

هنوز هم روتنم مونده

 

 بوی عطر نفسهاتو

 

این هم به مناسبت روز تولدم

 

باز هم یک ساله دیگه بدون تو

 

و یک ۱۱آذر دیگه هم داره می یاد

 

تولد همه آذر ماهیها رو تبریک می گم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:18  توسط ستایشگر زیباییها  | 

آشنا

یادته تو اون روزای کودکی

نامه میدادیم به هم یواشکی

یادته خونه می ساختیم روی آب

خونه ای کاغذی و یه سقف پولکی

همیشه می خندیدیم از ته دل

یادته گریه می کردیم الکی

تو میگفتی مثله باغ غزلی

من میگفتم مثله باغ میخکی

هیچ کسی نمی تونست جدا کنه

ما رو از هم حالا با هر کلکی

آره بچه بودیم و مست خیال

اما عشقمون نبود دروغکی

حالا اما دیگه ما بزرگ شدیم

میدونم بی دل شدی راست راستکی

تو میگی خوشکیده باغ غزلت

ولی تو هنوز یه باغ میخکی

آره سیری؟

آخه نگفتی که یه روزی من می میرم؟

گفتن دیگه دلت برای من تنگ نمیشه؟

پس دل من چی ؟

چیکارش کنم؟

از ریشه بکنمش و بندازمش دور؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 23:28  توسط ستایشگر زیباییها  | 

سلام

امروز سالگرد جدایی من از همه وجودم

عصری کلی دلم گرفته بود و  گریه کرد

داشتم با خودم این شعر زمزمه می کردم

                                        

داری جواب روزاتو چی می دی

حرفای مارو تو گوشه کی می گی

بعد به خودم گفتم .......من بهتر از اینه که بخواد با کسی باشه

الان هم اگه زندام فقط به امید این هستم که کدورتها برداشته بشه

ما بتونیم دوباره با هم در صلح و آرامش باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:26  توسط ستایشگر زیباییها  | 

 

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب در خانه يك خانواده ثروتمند به زمين فرود مي آيند اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته رابه مهمان خانه مجللشان راه ندادند بلكه زيرزميني سرد  را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آنرا تعمير كرد وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كردي پاسخ داد :"همه امور بدان گونه كه مي نمايد نيستند!"

شب بعد اين دو فرشته مهمان منزل خانواده فقيرولي بسيار مهمان نواز بودندپس صرف غذاي مختصري زن و مرد فقير رختخوابخود را در اختيار دو فرشته قرار دادند.

صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها كه شيرش وسيله ي گذرانه زندگي آنها بود مرده بود.

 فرشته جوان ناراحت شد و از فرشته پير پرسيد :چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟خانواده قبلي كه همه چيز داشتند تو به آنها كمك كردي، ولي اين خانواده با دارايي اندكي كه داشتند تو گذاشتي گاوشان بميرد!

فرشته پير پاسخ داد:وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم در شكاف ديوار كيسه ي زري بود وبه خاطر اينكه آن خانواده بد دل وحريص بودند من شكاف ديوار را بستم تا طلا ها از ديد آنها پنهان بماند.ديشب فرشته مرگ براي گرفتن جان زن آمده بود و من جايش را با گاو مزرعي آنها عوض كردم.

اري هميشه همه ي امور بدان گونه كه فكر مي كنيم نيست.

پس به گوش باشيد كه شايد آن فرشته در خانه ي شما را هم بزند تا به ديداراعمل شما بيايد.

 

 

برگرفته از مجله ي خانواده سبز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:45  توسط ستایشگر زیباییها  | 

بايد از اين دنيا رفت

در اينجاهمه چيز تكرار يست

اينجا عشق و محبت مرده

بايد رفت بايد رفت

بايد رفت ،به دنياي دگر

كه محبت شايد

من به جاي خواهم رفت

كه در ان عشق به وسعت دريا باشد

بايد رفت به جاي دگر

كه در آن پنجره دل

به روي گل سرخ باز مي شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط ستایشگر زیباییها  | 

 

رفتنت شده يه عادت، واسه اين قلب شكسته

بعد تو دل من حتي، دل به هيچ كسي نبسته

 

Road of silver

 

There is road

And silver road

I want to

  Walk with flower

The eyes of

Stars shine

Like light

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:11  توسط ستایشگر زیباییها  | 

مشخصات كلي متولدين آذرماه:

پر شانس‌ترين فرد ، ساده و بي آلايش ، عاشق تعليم و تربيت ، سازش‌كار ، با هوش و با نشاط ، اهل دين و

مذهب و معنويّات ، كنجكاو ، خوش قلب ، دوست داشتني ، علاقه‌مند به مسافرت و گردش ، اجتماعي و خوش

مشرب ، اهل تجربه ، سخاوتمند ، با ذوق ، چالاك ، يك دفعه حرف شيرين مي پراند ، انعطاف پذير ،  فراموشكار ،

اهل عدالت ، مشتاق و پر انرژي ، زود خسته مي شود ، علاقه‌مند به معاشرت و دوست يابي ، مرتّب كار عوض

مي كند ، عاشق تنوّع ، شاد و خندان ، با شهامت ، پاك و معصوم ، دعوائي و زودرنج ، اهل فرار از مسئوليّت ،

خوش ذات ، صادق ، كم دقّت ، خوش بين ، منطقي ، مهمان دوست ، ولخرج ، رك گو ، اهل سؤال و جواب ،

دمدمي مزاج ، براي دوست هر كاري مي كند ، عاشق شهرت و افتخار ، خونگرم ، با معلومات ، سريع الانتقال و

باهوش ، خوش گذران ، چيز فهم ، مشتاق بيان حقايق .

مرد متولد آذر

صادق و راستگو، دمدمي مزاج، در عشق كم اعتنا، خواهان آزادي و بي‌قيدي و طرفدار تنوع و

مسافرت، خطرناكترين شوهر دنيا است. صاحب بزركترين كلكسيون دوست  آشنا در دنياست، به هنگام انتخاب

دوست به  جاي توجه به ظاهر دقت خود را متوجه باطن آنها ميسازد.

زن متولد آذر

اهل منطق و واقعيت، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج كن، بي نظم و انضباط، راستگو اما بد زبان و

درشت‌گو، زبان متولد اين ماه نيشدار و پر كنايه است اما قلبش پاك و صميمي و بي ريا ست. بيشتر اهل شكار

افتخارات و شهرت است تا اهل شكار و پول و ماديات

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:40  توسط ستایشگر زیباییها  | 

كوچه

بي تو، مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشته ام

 

همه تن چشم شدم خيره به دنباله تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانهي جانم گل يادتو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد،

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

 اين رو وقتي مي خوانم كه تنهاي از اون كوچه ي خاطراتمون رد مي شم

 

دلم به اندازه ي دنيا برات تنگ شده مي دونم شايد ديگه هيچ وقت نداشته باشمت

 

اما...

 

براي من بيشتري از يه آروز

 

فراتر از يه خواستني

 

كاشكي يه روز اين آرزو برآورده بشه كه باز هم  برميگردي

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط ستایشگر زیباییها  | 

غريبه

 

دست مرا بگير،كه باغ نگاه تو

چندان شكوفه ريخيت كه هوش از سرم ربود

من جاودانيم،كه پرستوي بوسه ات

بررويمن دري زبهشت خدا گشود!

اما،چه مي كني

دل را،كه دربهشت خداهم غريب بود...؟

 

اينرو براي كسي مي نويسم كه براي من يك غريبه نيست بلكه يك آشنا است

ودلم مي خواد يك روز به اسم خودش برام نظر بزاره

ودر يك كلام مي خواهم به اون بگم چرا از من گذشتي خيلي ساده...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:34  توسط ستایشگر زیباییها  | 

ماهیه دل خسته منم

بی کسم و بی هم نفس

خونه ی من تنگه ولی

فرقی نداره با قفس

 

سلام

این اولین پست وبلاگمه

تقدیمش می کنم به همه ی اونایی که لطف می کنن و نظر می ذارنتقديم به همه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:41  توسط ستایشگر زیباییها  |